شب که جوی نقره مهتاب بی کران دشت را دریاچه می سازد من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد! شب که آوائی نمی آید از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف من امید روشن ام را همچو تیغ آفتلبی می سرایم شاد! شب که می خوند کسی نومید من ز راه دور دارم چشم با لب سوزان خورشیدی بوی گندم مال من - هر چی دارم مال تو یه وجب خاک مال من -هر چی می کارم مال تو اهل طاعونی این قبیله مشرقیم تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ بوی گندم مال من -هر چی دارم مال تو- یه وجب خاک مال من -هر چی می کارم مال تو نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم تن من خاک منه ساقه گندم تن تو تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 22:40 توسط فاطمه
|