سیب
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را د زدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 23:37 توسط فاطمه
|