در اتاقم نشسته بودم ساکت و تنها یکباره صدایی به گوشم رسید آری با من بود ترسیدم دنبال صدا میگشتم صدا از داخل کیفم بود کیفم را باز کردم دیدم قلم با من است از او سوالی نکردم خودش با من حرف می زد از من خواست تا او را پیش کاغذ ببرم میخواست درددل کند اما من حوصله درددل نداشتم توجهی به او نکردم که بار دیگر بلندتر و محکمتر گفت تا تصلیم او شدم قلم را روی کاغذ گذاشتم دیدیم بی اختیار مینویسد تمام رازهای قلبم را فاش میکند می خواستم مانعش بشم اما نمی توانستم دیگر اختیارش دست من نبود . خواهش کردم التماس کردم گریه کردم دیدم با اشکم داغ دلم را می نویسد ساکت شدم چیزی نگفتم او هم سکوت کرد ! من شروع کردم به نوشتن ولی نمی دانستم از چه و از کجا بنویسم . مب گویند زندگی سه چیز بیشتر نیست! 1. به اجبار به دنیا آمدن 2.با غم زیستن 3.با آرزو مردن خدایا.... خدایا من که به اجبار به دنیا آمده ام با غم زندگی می کنم بگذار زود تر به آرزوی مردن برسم ..........