شب آ خ ر
آخرین شب باهم بودنمان هر گز از یادم نمی رود چه شب خوبی بود هر دو کنار هم مثل همیشه هرگز به تمام شدن آن شب فکر نمیکردم به اینکه تو را.... ولی تو به فرشته ها قول داده بودی لحظه ای که آمده بودند دنبال تو از ذهنم پاک نمی شود آن مروارید هایی که روی صورتت بود نمی دانم اشک بود؟ یا.... وقتی چشم از من گرفتی و به فرشته ها لبخند زدی دنیا روی سرم خراب شد فهمیدم که تنها شدم دیدم که رفتی روی بال فرشته ها کنار آنهایی که سالها منتظرت بودند و تو هم منتظر رسیدن به آنها... حالا من منتظر می نشینم تا شاید روزی به دنبال من هم بیایید. ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 1:1 توسط فاطمه
|